سلام .......
باید عرض کنم خدمتتون که این وب لاگ کار حرفه ای خودشو در
میهن بلاگ پی گیری میکنه
من در اونجا منتظر همگیتون هستم
امروز اولین روز بقیه عمر شماست
سلام .......
باید عرض کنم خدمتتون که این وب لاگ کار حرفه ای خودشو در
میهن بلاگ پی گیری میکنه
من در اونجا منتظر همگیتون هستم
قصه ی آدم ... ( گمنام )
اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه
نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که
داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد
و نه دلی موند و نه آدمی
خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی
امان از دست اين آدم
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد
ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی
خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت
تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که
داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و
پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ
قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا
نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش
سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه
آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون
پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی
کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين
بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.
بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس
سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره
دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می
کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره
اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو
برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی
گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد
انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو
کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد...
خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و
ماليد به دريا و آسمون و جنگل
يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد
چرخيد و چرخيد
آسمون رعد زد و برق زد
دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب
آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم.؛
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا
کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد
همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده
بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در
نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز
کرد و آدمو بغل کرد
سينشو چسبوند به سينه آدم
خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه
فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد
آدم با چشاش می خنديد
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از
ته دلش دس خدا رو بوسيد
اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد
خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش
ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم
خوش به حال آدم و فرشتش![]()
زیباترین قلب... ( گمنام )
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را
درتمام آن منطقه دارد
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده
بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون
ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد
جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام
ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي
جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند
براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي
عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد
خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را
دارد؟ ؟/
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با
قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با
قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام،
من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون
اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم
عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم
را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها
همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه
داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با
قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي
چيست؟؟./
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به
سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي
لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد
و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه
عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود ...
پنج وارونه .!
من به او خنديدم
گفت: روي ديوار و درختان ديدم
!باز هم خنديدم
گفت: خودم ديدم مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينا مي داد
آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسيد
! بغلش كردم و بوسيدم
و با خود گفتم: بعدها با ديدن بي وقفهء درد، سقف ديوار دلت خم گردد
و آنوقت مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد ...
عشق و ازدواج ( گمنام ) !
شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟
استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در
هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا
خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر
ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که: "به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد
داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد
و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب
کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"
افسانه ی نيمه ی گم شده !
در زمان های قديم جنسيت مرد و زن در انسان ها يک جور و با هم بود. تا اينکه
مشیّت خداوند بر آن قرار گرفت که انسان ها را به دو نيمه متفاوت از يکديگر
جدا کند
از آن زمان انسان ها در جهان سرگردانند و در جستجوی يکديگر. و عشق در واقع
آنگونه اشتياق و تمايلی است که ما به آن نيمه ی از دست رفته ی خويش داريم. در
آين صورت هر کدام از ما در گوشه ای از جهان٬ همزادی داريم که با او در گذشته
جسم واحدی را تشکيل می داده ايم
امّا هيچ کس هرگز آن نيمه ی ديگر خوش را نمی يابد
سخنان بزرگان
بهنام
به من بگو نگو ، نميگويم ، اما نگو نفهم ، كه من نمي توانم نفهمم ، من مي فهمم .
دكتر علي شريعتي
شما بدون تسلط بر خود نمي توانيد فاتح ديگران باشيد .
كيم وو چونگ
اگر كسي ترا آنطور كه ميخواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
ماركز
بهترين راه پيش بيني آينده ، ساختن آن است .
برايان تريس
در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آميزي نهفته است .
گوته
هر كجا مي روي ، با تمام قلبت برو .
بهنام
آسمان براي گرفتن ماه تله نمي گذارد ، آزادي خود ماه است كه او را پايبند مي كند .
تاگور
سرمايه هاي هر دلي ، حرفهائيه كه واسه گفتن داره .
ناشناس
زنانيكه مي خواهند مرد باشند ، زناني هستند كه نمي دانند زن هستند .
الكساندر دوما
شانس هرگز كافي نيست .
اندرو متيوس
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب ترا لمس كند .
ماركز
قانون احتمالات يادت نره ، بلاخره يك نفر خواهد گفت بله .
آنتوني رابينز
اگر فكر مي كنيد كه موفق مي شويد يا شكست مي خوريد، در هر دو صورت درست فكر كرده ايد .
آنتوني رابينز
وقتي انسان آرامش را در خود نيابد ، جستجوي آن در جاي ديگر كار بيهوده اي است .
لارو شفوكو
در تاريخ جهان ، هر لحظه عظيم و تعيين كننده ، پيروزي نوعي عشق است .
امرسون
دنبال كسي نگرد كه بتواني با او زندگي كني ، دنبال كسي باش كه بدون او نتواني زندگي كني .
بهنام
عشق ، فراموش كردن خود دروجود كسي است كه هميشه و در همه حال ما را به ياد دارد .
بهنام
عشق يعني ترس از دست دادن تو .
ايتاليائي
موفقيت ، يك درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ريختن .
توماس اديسون
مهم اين نيست كه در كجاي اين جهان ايستاده ايم ، مهم اين است كه در چه راستايي گام بر مي داريم .
هولمز
سعي نكنيم بهتر يا بدنر از ديگران باشيم ، بكوشيم نسبت به خوذمان بهترين باشيم .
ماركوس گداوير
مغز ما يك دينام هزار ولتي است كه متاسفانه اكثرمان بيش از يك چراغ موشي از آن استفاده نمي كنيم .
ويليام جيمز
تنها بنائي كه هر چه بيشتر بلرزه ، محكمتر مي شه ، دله
داریوش
عالم همه هیچ ، و کار عالم همه هیچ **** ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دیکتاتور کوچک درون خود را مهار کنیم
عقب نشینی آغاز حمله است
قطره دریاست اگر با دریاست **** ورنه ، او قطره و دریا ، دریاست
زیبا اندیشان به زیبایی رسند
احساسات واقعی هستند آنها را بپذیر
ثروت درون با شکوه تر است
چو ایستاده ای ---- دست افتاده گیر
امروزت را به خاطر فردا از دست مده
In the morning
صبحگاهان
When the sun
وقتی آفتاب
Is just starting to light the day
در حال روشن کردن روز است
I am awakened
من بیدارم
And my first thoughts are of you
و اولین فکرم تویی
At night
شبانگاهان
I stare at the dark trees در تاریکی به درختان خیره می شوم
Silhouetted against the quiet stars
که چون سایه هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده اند
I am entranced into a complete peacefulness
مجذوب این آرامش مطلق می شوم
And my last thoughts are of you
و آخرین فکرم تویی